۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

دیگر شمردن ستاره ها وقت زیادی نمی گیرد

 ماندن در خانه مادر بزرگ یکی از تفریحات تابستانی من بود مادر که زن بسیار تمیزی است هر روز از بالا تا پایین خانه را آب و جارو می کرد همیشه یک دسته دستمال که گل های قرمزی روی آن گلدوزی شده بود داشت وآن را روی سماور و سینی استکان های کنار آن می انداخت.
ظهر ها با شنیدن صدای برنامه کار و کارگر میدانستم سفره دیگر چیده شده٫بوی نان تازه هنوز هم مشامم را نوازش می دهد.سبدی از انگور یا بشقابی پر ز طالبی و خربزه از ویژگی های سفره او بود.
و اما شب ها که که با شستن تراس٫ مست شدن با بوی خاک٫ کشیدن  پرده های برزنتی آبی رنگ٫ باز شدن روسری مادر بزرگ و روشن شدن رادیو پدر بزرگ و گوش دادن به صدای خرخر آن  و تماشای تردد ماشین ها از میان درز پرده چه لذتی داشت. وقتی  رخت خوابها پهن می شدند با قل خوردن روی آن چه لحظه های شادمانه ای رقم میخورد و پدر بزرگم برای اینکه مرا آرام کند به تماشای ستارگان دعوتم می کرد و من هر شب به دنبال ملاقه ای در آسمان بودم. الان از آن سالها زمان زیادی گذشته پدر بزرگم دیگه نیست و من شاید هر از چند گاهی به مادر بزرگ سر میزنم با عذر و بهانه کار و گرفتاری و او مرا می بخشد. دیگر از تردد بیش از حد ماشین ها سردرد می گیرم٬ از انگور متنفرم٫صدای رادیو گوشم را خراش میدهد و نمیدانم آخرین بار کی دب اکبر را گم کردم.

هیچ نظری موجود نیست: