ماندن در خانه مادر بزرگ یکی از تفریحات تابستانی من بود مادر که زن بسیار تمیزی است هر روز از بالا تا پایین خانه را آب و جارو می کرد همیشه یک دسته دستمال که گل های قرمزی روی آن گلدوزی شده بود داشت وآن را روی سماور و سینی استکان های کنار آن می انداخت.
ظهر ها با شنیدن صدای برنامه کار و کارگر میدانستم سفره دیگر چیده شده٫بوی نان تازه هنوز هم مشامم را نوازش می دهد.سبدی از انگور یا بشقابی پر ز طالبی و خربزه از ویژگی های سفره او بود.
و اما شب ها که که با شستن تراس٫ مست شدن با بوی خاک٫ کشیدن پرده های برزنتی آبی رنگ٫ باز شدن روسری مادر بزرگ و روشن شدن رادیو پدر بزرگ و گوش دادن به صدای خرخر آن و تماشای تردد ماشین ها از میان درز پرده چه لذتی داشت. وقتی رخت خوابها پهن می شدند با قل خوردن روی آن چه لحظه های شادمانه ای رقم میخورد و پدر بزرگم برای اینکه مرا آرام کند به تماشای ستارگان دعوتم می کرد و من هر شب به دنبال ملاقه ای در آسمان بودم. الان از آن سالها زمان زیادی گذشته پدر بزرگم دیگه نیست و من شاید هر از چند گاهی به مادر بزرگ سر میزنم با عذر و بهانه کار و گرفتاری و او مرا می بخشد. دیگر از تردد بیش از حد ماشین ها سردرد می گیرم٬ از انگور متنفرم٫صدای رادیو گوشم را خراش میدهد و نمیدانم آخرین بار کی دب اکبر را گم کردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر