با صدای زنگ به سمت در میرم و در و باز می کنم مثل همیشه خوش آب و رنگه و با یک لبخند زیبای که انگار روی صورتش حک شده و با طنازی خاصی که داره وارد خونه میشه٫ قدرت فوق العاده ای در جذب آدم ها داره. مثل همیشه قهوه ای دم می کنیم و اون شروع می کنه از داستان های که براش اتفاق افتاده تعریف کردن و کلا نباید درگیر حرف های که میزنه بشی به نظر من میتونست داستان نویس خوبی بشه قدرت تخیل بالایی داره.
زنگ در و میزنم صداش داره میاد که بیاد در و باز کنه٫ مثل همیشه خسته به نظر میاد و انگار همین الان از خواب بلند شده هیچ وقت به ظاهرش نمیرسه همیشه زیر چشمش سیاهه فکر کنم تو زندگیش یکبار خط چشم کشیده و هیچ وقت صورتش و نشسته. کتری برقی و میزنه و فکر میکنه همه کاراو کرده بقیه کاراش و من باید تموم کنم. دارم باهاش حرف میزنم از نگاهاش احساس می کنم داره مدام قضاوتم می کنه به نظرم اون هیچ وقت یک قاضی خوبی نمیتونست باشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر