صبح از خواب بلند شد و كش و قوسي به خودش داد نشست روي تخت, اتاقي سه در چهار با پنجره كوچك در سمت راست و كمدهاي كه سرتاسر سمت چپ اتاقش را پر كرده و مزين به آينه است روبروي تختش بر روي ديوار تلويزيون هر روز داستان كسي را برايش روايت مي كند. زمين چوبي سقف كاذب اتاق تاريك, شايد صبح نيست هنوز شب است به سمت اينه نگاه مي كند دختري با موهاي آشفته اي را مي بيند كه صبح را انكار مي كند.
دوباره دوباره روز تكرار شد و او راهي بجز رسيدن از راهرو تنگي به آشپزخانه ندارد كتري پر ز آب ميشود گاز شعله مي كشد و لپ تاپ از حالت هايپرنت خارج مي شود.
اول جهت انجام وظيفه صبحگاهي صفحه كاريابي را بالا و پايين مي كند, اخبار را نگاهي مي اندازد تا درب كتري هلهله بر پا مي كند به سراغ قهوه اي تلخ مي رود و با بيسكويت كام خود را شيرين مي كند. ساعت هاي زيادي را در دنياي مجازي مي گذراند تا دوباره تصميم مي گيرد مسير اشپزخانه به اتاق را طي كند اما در بين راه به دستشويي سري ميزند موهاي گره خورده را باز مي كند اب و رنگي بر چهره مي نشاند و راهي خيابان مي شود بي هدف در شهر پرسه ميزند تا سر از كتابخانه در مي آورد. در انجا اتاق شيشه ايست كه مهاجران اعم از توريست و دانشجو خانه دار هر كسي كه با زبان دوم مشكل دارد وارد مي شود موضوعي براي گفتگو انتخاب مي كنند و صحبت مي كنند اتاق را دور ميزند و به سمت كتاب هاي مورد نظر مي رود از ميان انها يكي را انتخاب مي كنند و مانند كودكان به عكس هاي ان خيره مي شود و از ميان قفسه ها به اتاق شيشه اي نگاه مي كند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر