۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

خسته




 آرام از پله ها به بالا میخزم، صدای مویه‌ای گوشم را قلقلک می‌دهد از سوراخ قفل درون اتاق را نگاه می‌کنم زنی روی تخت نشسته با کتابی در دست و زمزمه می‌کند” یا من اسمه دوا و ذکره و شفاء” و با  دستمالی جویبار چشمانش را خشک می‌کند. چهره‌اش در پس نور پنجره مشخص نیست؛ ناگهان زمزمه‌اش قطع می‌شود و به سمت در بر‌میگردد  خود را کنار می‌کشم، دوباره صدای زمزمه‌اش را می‌شنوم و از اتاقش دور می‌شوم و به اتاق بعدی نزدیک در باز است و چشمانی مرا می‌پاید به چپ و راست می‌روم. مردمک چشمهایش مرا دنبال می‌کند پشت در پنهان می‌شوم دوباره داخل را نگاه می‌کنم اینبار چشمهایش خاموش‌اند پاورچین پاورچین به سمتش میروم آرام خم می‌شوم، رنگی به رخسار ندارد اما هنوز خطوط زیبایی در صورتش پر رنگ است نزدیکتر می‌شوم.  زیباییش محسور کننده است بو میکشم‌اش انقدر نزدیک هستم که حرم نفسهایش نوازشم می‌کند پوستش به مانند ابریشم، لطیف است  لب‌هایش یادآور انار ترک خورده از رسیدگی است. باز نزدیک‌تر می‌شوم انگشتانم را آرام از روی گونه‌هاش به سمت گردنش می‌غلتانم. صدای زمزمه اتاق بغلی بلندتر می‌شود. چشم‌هایم محسور شده آن همه زیبایست، ناگهان پلک‌هایش پرده از چشمانش بر‌میدارند از ترس دستانم را دور گردنش حلقه می‌کنم و فشار میدهم مبارزه نمی‌کند. چشمان زیبایش قرمز و قرمزتر می‌شود جوهر بنفشی در زیر پوست حریر گونه‌اش می‌غلطتت، دستانش برای مقابله با من در من گره نمی‌زند چیزی در درونم بخ جوش میاید رهایش می‌کنم، رها نمی‌شود. صدای زمزمه اتاق بغلی بلندتر می‌شود حسی مرا هل میدهد تا دوباره در آغوشش گیرم دوباره به سمتش خم میشوم مردمک چشمانش میلرزد دستش را در دستم حلقه می‌کند و من همچنان مات چشمهای بی‌رنگش هستم.  دستش را محکم در دستم حلقه می‌کند. صدای زمزمه اتاق بغلی بلندتر می‌شود. لبهایم میلرزد دستم را در دستش محکم حلقه می‌کنم  ناگهان خود را به سمت من می‌کشد و قبل از آنکه در بر گیرمش از من عبور می‌کند. دیگر از اتاق بغلی صدای زمزمه‌ای بگوش نمیرسد.



۱۳۹۴ دی ۷, دوشنبه

روزمرگی -۱

همیشه وقتی می خواهم کلید را از کیف در بیاورم٫ کیفم به چاه عمیقی تبدیل می شود و کلید در قعر آن٫ گاه کار به جایی می رسد که باید بر زمین بنشینم تا دستمال های استفاده شده٫کاغذهای آدمس دارچینی٫ قبض های خودپرداز٫ پول خردهای بی ارزش٫خرده بیسکویت٫ کاغذهای که هر کدام چیزی بر روی آن نوشته شده که حالا به یاد هم نمی آورم این لغات و شماره های بی صاحب برای چیست؟ را کناری بگذارم تا شاید کلید رخی نمایان کند که بماند دسته آخر آنرا در جیبم پیدا می‌کنم.
 با غر و لند در را باز می کنم٫آشغالهای اکتشافی را بر روی کانتر می‌گذارم. کیف را بر روی مبل و روسری و روپوش را آویزان می کنم میان حمام و یخچال سرگردانم در آخر تصمیم می گیرم به سمت حمام روانه شوم خوردن غذا بعد از حمام لذت آنرا چند برابر می کند.
همیشه وقتی زیر دوش هستم توهم آنرا دارم تلفن زنگ میخورد و یا کسی داخل خانه دارد حرف میزند ولی انقدر با این توهم عجین شده‌ام که میدانم آن قصه ایست که قطره های آب در گوشم میخوانند حتی قطره های آب هم میدانند که من عاشق قصه ام و از همه چیز قصه می‌سازم از مردمان خسته خیابان٫ از ماشین کناری که در تلاش است راه ندهد و از تمام خستگان عالم که لبخند از آنان دریغ شده. 
از صدای سشوار سرسام میگیرم و همیشه با حوله‌ای که دور سرم می پیچم مشکل دارم چون بعد از کوتاه زمانی تبدیل به حجم سنگین خیسی بر روی سرم می شود و در آخر ترجیح میدهم خودش خشک شود این داستان همیشه تکرار می شود و هیچگاه فکری به حالش نکردم٫ مهم هم نیست بلاخره هر چیز خیسی یک روز خشک می شود.
از تلویزیون متنفرم روشن شدن آن به معنای کشیدن ناخن بر روی تخته سیاست البته این به این معنا نیست که هیچگاه روشن نمی شود بلکه اگر فیلم های مورد علاقه ام را تهیه کرده باشم این تکنولوژی کلا از حالت روشن به خاموش در نمیاید کلا همه کارهایم به همین منوال است اگر کتاب بخوانم و کتاب مورد علاقه‌ام باشد حتی تلفن هم جواب نمیدهم زنگ تلفن از خانه به موبایل از موبایل به خانه یک بند فریاد میزند و نهایت به کشیدن سیم و عصبانیت من ختم میشود"که ای بابا اگر میخواستم جواب میدادم بیخال شو".
دلم از گشنگی ضعف می رود٫ در یخچال را باز می کنم ولی نمی‌دانم حواسم کجاست فقط نگاه میکنم و چیزی نمی بینم٫ بلاخره حواسم سرجایش می آید و ظرف غذای مانده دیشب را برمیدارم و داخل ماکرویو می گذارم. واقعا خدا پدر مادر این انسانهایی شریف که زندگی را بر ما آسان و مرگ را به ما نزدیک کرده‌اند بیامورزد.
به این فکر می کنم یک چیزی امشب درست کنم که فردا وقتی خسته و گشنه از سر کار آمدم داشته باشم. ولی فکر این را می کنم که واقعا حیف وقت نیست که صرف آشپزخانه شود٫الان می توانم صد تا کار مفید بکنم. غذا را میخورم بلند می شوم بروم دنبال صد تا کار مفید که میگویم بهتر است اول ظرفها را بشویم بعد از شستن آن کمی می نشینم و دوباره به صد کار مفید فکر میکنم که یاد لباسهای حیران اتاق می افتم به اتاق خواب می روم و شروع می کنم به تا کردن و جمع کردن آنها قبل از اینکه هر کدام را سرجای خودش بگذارم چشمم به یک خودکار می افتد خودکار را بر میدارم و به اتاق کناری می روم اتاق پر از کاغذ٫ کاتالوگ٫ کارتهای ویزیت و کتاب های سرگردان است شروع می کنم به مرتب کردن کاغذ ها و جابجا کردن بروشورها و غیره که تلفن زنگ میخورد به سراغ تلفن میروم و نگاهی به شماره می اندازم٫مامان پشت خط است و مثل همیشه شاکی که چرا دیر جواب داده‌ام چرا بصورت خودجوش تا آن زمان تماس نگرفته‌ام  و غیره و ذالک ... بعد از غرهای متداول روزانه که در نهایت به شاکی شدن من ختم می شود و قربان صدقه رفتن  مادر جهت پایین آوردن فتیله خشم من "که این حرفها همه از روی عشق است و قربان شکل ماهت برم " و بعد جمله معروف چه خبر؟!
همینطور که دارم به نصایح مادری گوش میدهم  تکه مرغی از فریزر بیرون میاورم و داخل سینک می گذارم و مقداری آب روش می ریزم. وظیفه این مقدار آب را نمی دانم ولی جزو امور اکتسابیست. بالاخره سخن ها به پایان می رسد و حالا احساس خستگی می کنم یک نسکافه درست میکنم و به روی مبل لم می دهم و به کارهای مفید فکر می کنم ...

۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

تبعیض حتی در شادی

لباس‌های سفیدی بر تن کردیم و با رنگ٫ نقش پرچم را بر چهره زدیم؛ در خیابان‌ با صدای بلند سرود می‌خواندیم و راه می‌رفتیم تا به استادیوم برسیم. هموطنانمان از زن و مرد٫ پیر و جوان دسته دسته در مسیر به ما اضافه می شدند و در این میان کودکان چه شادمانه والدین خود را دنبال می کردند.
حمایت افراد از تیم ملی فارغ از سلایق و عقاید مختلف بود و همه در یک چیز مشترک بودند رنگ سبز و سفید و قرمز؛ همه از قومیت های مختلف و عقاید متفاوت زیر یک پرچم سرود می‌خواندند و فریاد می‌زدند و ایران را تشویق می‌کردند. این نمونه کوچکی از مردم ایران زمین بود؛ با این تفاوت که اینجا آزادانه با حق انتخاب٫ فارغ از بایدها و نبایدها شادی خویش را با یکدیگر تقسیم می کنند٫ حال آنکه سال‌هاست زنان ایران در راستای سیاست های نظام جمهوری اسلامی از بدیهی‌ترین حق خود یعنی شادی کردن و تشویق تیم مورد علاقه خود محروم هستند و بابت آن تلاش های فراوانی کردند و غرامت های زیادی پرداخت کرده‌اند. شاید در میان باشند کسانی که علاقمند به تماشای مسابقات ورزشی نباشند؛ ولی یاران خویش را در این راه تنها نگذاشته و همراهشان بوده‌اند.
 تبعیض٫ ابزاری است برای حفظ سلطه گروهی بر گروه دیگر و این ریشه در فرهنگ مردسالار جامعه ما دارد. همانطور که تاریخ قبل و بعد از انقلاب روشنگر این امر بوده است و همیشه نیز زنان پیشرو در این میانه وجود داشتند؛ ولی این بار عقاید مردسالارانه پشت نظام اسلامی پنهان شده  آنرا ابزار قدرت خود قرار داده و عرصه را بر زنان تنگ‌تر کرده است.

 هیچ قانون و آیین نامه و تبصره این حق را از زنان ما سلب نکرده ولی مدافعان این سلطه با استدلالی مانند حفظ حرمت زنان٫اجازه ورود آنان را به  ورزشگاه ها گرفته اند٫ حال چگونه می شود این فضا برای پسر بچه ای که به سن بلوغ نرسیده سالم باشد برای مادر او ناسالم باشد و اگر اشکال شرعی وجود دارد چرا راهپیمایی روز قدس و بیست و دوم بهمن اشکال شرعی ندارد. چگونه حرمت زن را حفظ می کنند با روانه کردنش در زندان !؟ و چگونه شرع اجازه می دهد برای شادی کردن در سالنهای ورزشی زنان زیر مشت و لگد نوازش شوند. این یعنی سلیقه افرادی که منافعشان در گرو این نوع حکومت است قانون را زیر پا گذارند و تفاسیر بر منافع احوال شخصی خویش از شرع بسازند. نمی دانم چگونه می شود خود را نماینده زن دانست و ابراز کرد "کار زن بچه دار شدن و تربیت فرزند و شوهرداری است نه دیدن مسابقه" من نمیدانم این بانو که لالایی بلد است چرا تا کنون خوابشان نبرده.

۱۳۹۳ دی ۱۵, دوشنبه

اهل غرق

هنوز پس از سالها بعد از ظهر که میشه منتظر زایر احمدم که بیاد رو آب انبار بشینه و قصه بگه و شبها بسیاری روبروی دریا ایستاده ام تا مردگان سرگردان دریا دست در دست پریان آبی به ساحل رسند٫ به یاد نمی آورم بالاخره برق به جفره رسید یا هنوز اهالی با فانوس به اطراف میروند.
تاریخ را خانواده تیبو برایم رقم زد.
سیاست را چرخدنده به من آموخت.
با الدوز بزرگ شدم .
عزیز نسین کوتاه و تاثیر گذار بود. 
خون دیگران از عدالت برایم گفت .
طبقه کارگر را ماکسیم گورکی نشانه رفته بود .
هنوز ۱۲ ساله نشده بودم که آرام دلی که یار غار فریاد خانواده ما بود هنگامی که از تب میسوختم الدوز را برایم آورد و ذائقه کتاب خوانی ام را دگرگون کرد از آن زمان به بعد من سرگردان کتاب های پرستوی خانواده شدم ولی زمان مهاجرت فرا رسید  و دل به قفسه های یار آرام شد.
دلم برای بعضی از شخصیت های داستانها دوران کودکی تنگ شده و آرزوی  دوباره دیدن آنها را دارم راستی بوسلمه الان کجاست ؟




۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

بامداد

چند سال پیش لکه سیاهی مهمانم شد آن زمان انقدر خسته بودم که مقدمش را گرامی داشتم و برایش جای در وجودم مهیا کردم و او را همدم رازهای خود نمودم غافل از انکه لکه سیاه نه تنها آیین رفاقت را نیاموخت بود بلکه از هر فرصتی استفاده کرده تا روزی مرا زمین بزند. چندی پیش وقتی داشتم شادمانه در خیابان قدم میزدم ناگهان پرده ای از سیاهی جهان را گرفت لحظه ای تامل کردم ایستادم چشمانم را بستم.
چشمانم را باز کردم نوری چشمم را زد اطراف بیشتر از انکه لازم بود روشن بود مرا با لوله های باریکی به زنجیر کشیده  بودند و نوشدارو بر رگهایم روانه بود.
مهمان من که همدم روزهای خوش و ناخوشم بود درد را پیش کش آورده بود عاشقانه در برش گرفته بودم ناگهان مانند برقی بر سینه ام نشست و من مانند رعدی نعره زدم خطوط و اعداد بی معنا شد پروانه های سفید در اطرافم پرواز می‌کردند و صدای از دور مرا میخواند.
خسته‌تر از آن بودم که چشمانم را باز کنم دیدن با چشمان بسته٫ شنیدن سکوت٫ سخن ها بی کلام بیشتر بر قلب می‌نشست. 
سونامی سیاهی سراسر وجودم را گرفته بود دفع آن برایم بسی سخت؛ اعتقاد به بی اعتقادی ایمان به عدم جایگزین روشنایی بود. ولی همان ایمان که سرچشمه عدم بود بانگ ایستادگی در برابر ظلمی که نکردم شد. فریاد زد بلند شو اگر عدم نهایت توست٫ تو به او هستی ببخش. اگر سرنوشت نوید نبود می‌دهد بر او پوزخندی حواله کن با هرچه در دست داری وجودت را صیقل بزن تا لکه‌ها کنار رود. لکه‌ها ضعف توست. به جای آنکه همدست لکه هاشوی و خودت را تخریب کنی٫ بر علیه آن شورش کن. نگذار ظالم بر سریر نشیند و تو برده او شوی؛ تو بر  تخت بنشین و عدالت کن.


چشمانم را باز می کنم. خسته ام مانند سربازی که بر اسلحه خود تکیه داده و بقایای جنگ را نظاره می کند. به تماشا  نشسته‌ام.
 دستی آبی به من می دهد. 
می نوشم؛ خوشتر از قبل است.

۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

...

اتاق را رنگ سفید خواهم کرد 
پنجره ای خواهم ساخت به سمت شمال؛ می‌خواهم نظاره‌گر طبیعت باشم 
دری خواهم ساخت به سمت جنوب؛ مهمان‌های زیادی از شهر خواهند آمد
دریچه‌ای از مشرق باز خواهم کرد تا خورشید در آن طلوع کند 
بر دیوار غربی اجاقی برای شب‌ها سرد در نظر دارم 
بر زمین فرش قرمزی می‌اندازم و گل‌های آن را هر روز آب خواهم داد 
با کتاب‌هایم میز خواهم ساخت 
و مبل‌هایی خواهم داشت از فصل سبز 
قاب‌ها را خالی به دیوار می‌زنم 
ساعت را بیرون خانه نصب می‌کنم 
و زنبیلی پر ز شاخه های گندم آویزان خواهم کرد
میزی چوبی کنار پنجره می‌گذارم
آشپزخانه را گرم نگه می‌دارم 
اتاق خواب را با بی‌خوابی پر می‌کنم 
راهروها همه روزنه‌ای به سوی نادانسته‌ها
در را بگشا 
آنچه هست از آن توست



۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

من و مانی

تو یک اتاقی که چیدمان خاصی نداره و همه جا به رنگ سفیده  با اضطراب دارم سیگار می کشم.
 کسی از بغلم رد میشه و میگه مگه تو سیگار و ترک نکرده بودی!؟
میگم: آره ولی این  Marlboro اینجا گیر نمیاد.
یک نفر جلوم روی صندلی چرخدار نشسته بود که به سمت من بر میگرده.
سلام آقای حقیقی ببخشید قبلش باید اجازه می گرفتم ببینم میتونم اینجا سیگار بکشم یا نه .
مانی حقیقی میگه: نه تقصیر خودم که تو خونه سیگار کشیدم برای همین به شما خرده نمی گیرم
گفتم: نه در هر ...
حرفم و قطع کرد و گفت بگذریم. از روی صندلی بلند میشه و به سمت پنجره میره. 
من سیگار و خاموش می کنم و با حسرت به پک آخری که میشد کشید خیره میمونم.
حالا با تپش قلب از خواب بلند شدم دلم میخواد دوباره بخوابم برم اون پک آخر بزنم.